<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهربانم دوستت دارم</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/</link>
<description>حالا که تو رو دارم چیزی نمی خوام</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 21:31:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خدایا شکرت</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>سال به سال میام آپ می کنم ولی امروز خیلی خیلی حالم گرفته بود البته یه جورایی حقم بود ولی باز هم حلیه در عوضش قدر مریمو خیلی خیلی فهمیدم کسی که نه بهت نارو می زنه نه بهت خیانت می کنه و همیشه دوست داره امید وارم بتونم ۱ زره مثل اون بشم یه چند مدتی از نت دور بودم دلم به همه بچه ها تنگ شده بود البته بیلوکس نیت ایقد ضعیف بود و بعدش اون روزهایی که نبودم اتفاق های جالبی افتاده بود که هم خنده دار بود هم ضده حال خدایا شکرت خوب واسه امروز این چرت پرتها بسه خو ب بای</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 21:31:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواستگاری و نامزدی</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>سلام به دوستان عزیز خوب بابام از دبی اومد که فقط بره خواستگاری روز اول که نه روز دوم رفتیم خواستگاری دستشون درد نکنه با گرمی از ما استقبال کردن صحبت از این ور اون ور بلاخره بابا م مجلس یه جورایی فکر کنم می گردوند شو می خرد خیلی خوشم اومد از بابا فکر کنم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ باری رفته که کار کشته شده هیچی با مهریه مشخص شده با نمیدونم چی و چی و تحقیقات از قبل که انجام داده بودن بلاخره قبول کرد فرداش منو مریم رفتم برای ازماش خون اول صبح بود رفتم دنبال مریم وب ا هم ۳ تا ازمایش گاه رفتیم چون باید زود جواب می دادن بلاخره یه جا پیدا ککردیم که قول داده حداقل تا ۶ بعد از ظهر همه چیز ردیف کنه ما هم رفتم آرایشگاه از این حرفها از مریم هم خداحافظی کردم جواب هم گرفتم خیلی خیلی استرس داشتم که جواب منفی باشه که شکر خدا مثبت بود به مریم زنگ زدم اونم خوشحال شد بلاخره یه جورایی برانامه ریختیم که بریم همه اماده شدیم آقا عباس لطف کرد اومد دنبالمون  یه جورایی باید بگم دمش گرم خیلی خیلی  همه شون تا رسیدم خیلی خیلی به ما حارتم گذاشتن ۳ ساعتی نشستیم جمع شوخی از ان حرفها شام میوه شرینی تشکیلات تموم شد رفتیم خونه خیلی خیلی هم استقبال کرد آقا امیر هم لطف کرد تو راه برگشت ما رو رسوند بلاخره نامزد شدیمو به هم رسیدم  ممنون که تااینجا تحملمون کردین با ی بای &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 18:59:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت من با مشروطی</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>سلام دوستان اینترم هم ۱ درس افتادم که باعث شد بیخیال بابا می مریم بعد از ۷  رزو از مشهد برگشته دلم واسه اش خیلی تنگ شده بود باباش هم که به سلامتی قبول کرد اما ولی اگر داشت عجب باز هم خدارا شکر ممنون خدا جوون بابا ت این همه شکر و لطفهایی که به من می کنی شرمندتم خوب فقط اومدم همین بنویسم چیز خاصی نبود ولی بیخال بای همگی</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 06:10:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>باز هم سلام بعد از کلی امتهاناتم اومدم ۱۰ درس گرفته بودم از دانشگاه ۱۸ واحد فکر کنم ۲ تاشو بیافتم البته خدا نکنه شاید این ترم مشروط بشم ولی مطمنم ترمهای دیگه اصلا نمیشم ای خدا شکرت بلاخره اون خونه میاب هم تحویل دادیم حیف که نشد حتی ۱ عکس هم ازش بگیرم یعنی وقت پیش نیومد خدا بزرگه دعا کند قبول بشم</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 06:02:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشنایی با پدر مریم</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>سلام دوستان بلاخره بعد از سالها یا بهتر بگم قرنها رفتیم برای آشنایی بابای مریم بابام از دبی اومده بود برای ۲ روز که فقط یه صحبتی کنه بلاخره یه جورایی بگم که خیلی خیلی قشنگ یش می رفت ولی چی یه جادوگر همون که تو فیلم هست بود نمی دونم که سیب می ده بهش پیرزنه دختره میمیره یه جادوگر در قالب یه زن زشت همه چیز مارو بهم زد هی روزگار می بینی بلاخره با هر دوزکلکیبود بابام با ترفند جادوییوسیاست بالایی که داشت همه چیزو تموممکرد و فقط منتظر جواب آره و بله اونهایییمببینم خدا چی می خواد یا حق</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گالری عکسهای گذشته</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;EMBED style=&quot;WIDTH: 428px; HEIGHT: 329px&quot; pluginspage=http://www.macromedia.com/go/getflashplayer src=http://www.sarirupload.com/out.php/i10803_moien.swf width=428 height=329 type=application/x-shockwave-flash quality=&quot;high&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Mar 2009 19:48:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چندر روز بعد از عید نوروز</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>سلام خوب هستن چند مدتی در گیر همین کار قالبو ساختن قالبموزیک این چیزها بودم که حتی یادرم رت که یه چیزی بنویسم بیخال الان هم نمی دونم چی بگم فقط اومدم یه چیزینوشته باشم البته ناگفته هم نمونه دیشب رفتیم آبگرم گنو با اقای عباس پ شوهر خواهر زنم  هم اشنا شدیم عجب این همه روزگار معین بلدژ راستی ماشین هم ایقد پر بود که نگو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;ولی سر کردیم دیشب که خونه اومدم زودکه نه ولی ۲ خوابیدم ایقد یعنی عجب اوکیمزاحم نمی شم من برم به کارهای دیگه ام برسم بای 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب عجیب چرا من و برادرم</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;به نام کسیکه خالق هستی هاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز سلام من اومدم ولی اینبار ساعت 4:10 صبحح که از خواب بیدار شدم اونم چه خوابی نمی دونم نوشتن صلاح باشه یا نه آخه خاطره ها همیشه با نوشتن آدم لوی چشمش میاد الان که دارم می گم خودم یه جورایی هراسانم اینترنت هم که خود به خود قطع شده نمی دونم چرا هر کاریکردم وصل هم نمیشه به خطر نوز سیم بود الان دیگه اذا هم می ده خوابمو براتون تعریف می کنم چه خوابی بودشاید بعضیها به دنیای موارا طبیعه هیچ اعتقادی ندارن منظورمجن شبح و ر ح باشه حقیقتش من ی ه خونه گرفتم تو میناب حیاط بزرگ خیلی هم بزرگ درخت توشه همه چیز هم داره اصلانترسیدم 4 اتاق خوب ولی امشب خداییش ترسیدم واقعا خدا خیلی بزرگه خیلی خیلی خواب دیدم که تو یه مراسمی ارواح پدر مادری شرکت کردن بعد یه دختری گوشه فکرکنم با عروسک بازیمیکرد بهش گفتن بیا ببین گفت نه نمیام  بهش گفتن چیزی نمی بینی گفت نه تقریبا۲ متری از اونها فاصله داشت دختره بزرگ شد درس می خوند با یکی ازدواج کرد البته شوهرش هم هنر پیشه های هندی بود  اینها همه هندی بودن یه هو همون روح جلو دختره ضاهر شد البته پدر مادرش نمی دیدن به مادرش گفت یه دختر خوشگلی دیدیم جلوی من ظاهر شده گفت این خواهرته که فوت شده یه بار دیگه خواهرشو دید فکر کنم مادهر هم می دید همراش دقیق یادم نمیاد که دختر حاز نوکه انگشت که به دختره اشاره کرده بود همینجور پژمرده شد تا صورتش بعد بهش گفت دخترت هم مثل من می شه دختره خیلی خیلی ترسید همیشه همین صورت حالت پژمرده جلوی چشمشم بود رفت به کوچکیش دیدی تو یه کلاس درسی نشسته همین صورت وحشتناک بهش می گه این لیوان خواهرتو بده وگرنه تورو به جای خواهرت می برم به نظرم منظورش به اسم آرام خواهر زنم بود اون دختره با عجله لیوان بهش داد فرار کرد همراه دخترا یدیگه روحه بهشمی گفت ما دوستیم فرارا نکن با صورت وحشتناکش تخم چشم نداشت هیچی تو تخم چشاش هم نبود  یه هو از خواب بیدار شدم دیدیم تو یه حالت جعبه مقوا باشم دستمو نیشکولی گرفتمدیدیم نه بابا درد داره ولی همه جا سفیده گفتم مردم دیگه گفتم ای خدا دیدی هیچی کار خوبی تو این دنیا انجام ندادیم  الکی الکی مردیم  خدایا شکرت پشت سرمو که نگاه کردم خسیتمو نمی دونم یخچال همه چیز ظاهر شد ای خدا شکرت ولی تعبرش چیه نمی دونم دقیق دقیق ۴:۱۰ بیدار شدمو ۱۰۰٪ هم تعبیر داره چون کابوس قبل اذان یه چیزی میگن خلاصه ای ن ما که الان هم ساعت ۶:۲۳ بیدارم یه سره جالبتر از اونم این که وقتی بیدار شدم ۴:۱۰ رفتم پیش برادرم محسن بهم گفت حتما خواب روح دیدی اون چطور فهمید  نمی دونم بعد بهش گفتم آره تعریفکردم بهش حقیقتش ما اهل این چیزها نیستیم که بخودمون نمی دونم به این چیزا اعتقاد کلی داشته بایم جالب بود برادرم میگفت انیمشن کار که کردم گفتم تا لود بشه ۳۰ مینی طول میکشه خواستم برم بالای خونه حسکردم شاید روحی بالا باشه همین ساعت  بود گفت خواستم نرم گفتم می رم چیزی نیست می گه ۲ بار که رفتم شونم خورد به کولر هایی که گذاشتیم زیر برگشتم دوباره رفتم دوباره همین حالت با احتیاط هم رفتم گفت پشیمون شدم اومدمکه تو همچین حرفی زدی ای خدا شکرت  تعیرش چیه نمی دونم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 01:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین نعمت خدا مریم</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام اعتراف کنم که خدا بهترین نعمت و به من داده مریم عزیز نمی دونم چرا هرچی در موردش می نویسم باز هم فکرمیکنم کمه عجب روزگاریه ها خدایا می بینی چقدر دوستش دارم البته خودت ی دونی چقدر حدو  حساب نداره می خوام روزی برسه که مریم بهم بگه بسه معین بیدار شو عجب رویایی شده روزگار منو  مریم  خدیا از ت ایقد چیز خواست مکه دارم شرمندت می شمولی چه کنم خدا خودت می دونی دیگه قصه با تبودن ها تموم نمیشه وقتی با مریم حر ف می زنم البته حضوری ثانیه ها دو می زنن  ولی وقتی می ره ثانیه ها خسته می شن دوباره آروم راه میرن خدایا چیدارم می گم الان شبه بهترین فکر که کردم اینه گفتم بیام یه چیزی بنویسم واسه مریم من می رم تو سایتها بگردم ببینم چه خبر خداحافظ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 22:58:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشنایی مادرم با خانواده مریم</title>
<link>http://moein-b2007.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 480px; HEIGHT: 87px&quot; height=100 alt=beldezh hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2d0dob9.gif&quot; width=427 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوستت دارمهربانم خیلی دوستت دارم راستی من داستان اینکه مادرم رفت برای آشنایی ننوشتم بلاخره مادرم رفت برای اشنایی خونهمیم اینها وبعد که اومد کلی ازشون تعریف کرد که چطور بودن ولی برای شناخت باید یه جورایی رفت آمد واجبیخ بگذریم از اینها که مریم خانوم به ما زنگ زد و گفت که مادرت چی گفته عجبی ایقد بی تابی می کرد مادرم خلی از مریم خوشش اومده بود میگفت مریم ماهه می دونستم مادرم از مریم خوشش میاد ون مریم دور از تعریف یه دختر نجیب و مهجبه بود واقعا مریم گل بود نه من هر کسی اونو ببینه می فهمه خیلی جدی بهتر بگم اون چیزهایی که خوبه به نظر هر کسی ارزوشو داشت این هم داشت گذشته اینها خیلی همخوشگله به قول معروف بعد از 2 سال ما رفتمی برای ایشنایی ولی من نرفتم خاله اش خیلی اسرار داشت من بیام ولی من روم نشد خدراا رشکر از اون ور هم عروسی خواهرش ببخشی عقد خواهرش مارو دعوت کردن من برای اولین بار نبود مکه می رفتم عروسی عروسی آرام خانوم هم رفته بودم که تو روستاشون بود بگذریم از این چیزها مادرم رفت عروسیشون که با فرهنگ و برخورد و خیلی چیزهای یدگه یه جورایینجکاوی ها که تو سرش بود رفت مادر نازیلا هم همراش بود خلاصه سرتون به درد نیارم رفتیم من نمی خواستم برم ولی رفتم مرد اشون جدا خانومهاشون هم جدا به خانوم هاشونخوشمی گذشت ولی به من که قسمت مردها بودم جهنم بود به قول بندری خودمون نخواش همشمی گفتن این کیه این کیه عروسی آرام کسی به کسی نبود اینجا فقط ادمهای خواص دعوت شده بودن من هم که از ساعت 8 اومده بودیم بعد از 1 شرینی کوچلوییکه خوردم زنگ به مریم زدم و اسکرتی که کنار من بود آقا حامد پسر خاله مریم خانوم با اجازه همه و خوبخوب هم بابا بی مریم برای اولین بار دیدم خلاصه اینکه ما با همه خدا حافظی کریدم مادرم هم از اون ور اومد دنبالم با هم رفتیم باز مادرم تعرفمریم اینها کرد مادرم خیلی خوبه خیلی زن فهمید ه است اون واقعا اسطوره است چند مدتی هم از بیماری مرخص شده بود خدارا شکر که تا فعلا توپ تو خوبه این روی دادها دقیق مال هفته پیشه الان امروز یعنی جمعه مادرم 4 شنبه گذشته رفته دبی من دیدمتنهام یه جورایی بیکار یاد نوشتن افتادم خدایا شکرت به تمام خوبیهاییکه به من دادی انشالله یه کم بیشتر از ادمهاییکه زندگیم کنند این خوبیهارو برام نگه داری ای خدا شکرت امیدوارم بعد ها که حسن آقا البته نمی دونم اسم دخترم چی باشه ارمیتا یا نه نمی دونم بلاخره برای حسین و دختر عزیزم راستی بچه های عزیزم ببخشین که من غلط غلوت دارم چون خیلی سریع نوشته ام راستی دوستتون دارم می دونم با خوندن این چیزها خوشحال می شین چهچیزهایی چه اتفاقهاییکه برای من افتاده بخونید با مادرتون ما بعد از 1 سال که آشناییمون باز هم ثبت کردم رفتم آشنایی مریم عزیزانشالله خدا باز کمکون کنه راستی هنوزخواستگاریمونده گرفتاری بزرگاینه معلوم نیست که باباش قبولمون می کنه یا نه خدایا به امید تو خداحافظ&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=moein-b2007&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>moein-b2007</dc:creator>
<guid>http://moein-b2007.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
